|
فقط یه هفته نبودم ولی چقدر همه چیز عوض شده بود، حتی آدمها!!! امروز بالاخره کارها از چاپخونه اومد وقتی من رو صدا کردند که کارها رو تحویل بگیرم، دل تو دلم نبود که ببینم اون یارو چه گندی زده ولی، دستش درد نکنه ... هم اتاقیمون که هنوز اسمش رو نمی دونم خیلی علاقه داره باهام رابطه ی صمیمانه تری برقرار کنه ولی اصلن حوصله ی هیچ آدم جدیدی رو ندارم همون چند باری که بهش لبخند زدم و برای عطسه های بی موقعش "عافیت باشه" گفتم کافیه!!! اِل جِی امروز باعث شد از ته دل بخندم، با یه مسیج ساده: :$) » : ) راستی روزی که رفتم دنبال پرینت هات کلی جای اِم 2جِی رو خالی کردم موقعیت برای جاب زنی عالی بود، خواستم ثابت کنم منم تو این 4-5 ساله یه چیزهایی یاد گرفتم =» محسن پارسا!!! شب با بابا وایسادیم به آشپزی کردن، آخر خنده بود و در نهایت خوشبختانه فقط غذا بی نمک شد!!! چند وقته بابا الکی به همه چیز گیر میده و ... بهش حق میدم منم از این شرایط خسته ام، ...
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:3 توسط مریم
|
بابا نصیحت کرده "جایی که جات نیست، پا نذار" اون وقت وقتی میگم نمیام همه شاکی میشن، وقتی هم میرم دیگه نمیذارن برگردم، این دو تا پیرزن چنان مظلومانه خواهش می کنن بمون که انگار هم سن و سال و هم بازیشونم و من فقط به خودم فحش میدم که چرا اصلن اومدم که بخوام بهشون بگم نه. همیشه فکر می کردم فقط منم که دارم از این ماجرا زجر میکشم و هیچ وقت هیچی نمی گفتم، ولی امروز که معلوم بود بابا هم حسابی دلش پر، کلی حرف زد. فهمیدم اون هم داره عذاب میکشه. این وسط بابا انتظار داشت بگم نه اصلن اینجوری که تو فکر می کنی نیست ولی دروغ چرا از نظر من خیلی هم اوضاع اسفناکتره. وقتی از تاکسی پیاده شدیم اون هم درست جایی که میدونستم مسیر پیاده روی باباست، فقط دعا می کردم نگه پیاده بریم. با این که عاشق پیاده رویم ولی... اون وقت میگن تو چرا همیشه کتونی می پوشی، خوب خانومانه کفش پوشیدن به من نیومده... آی پام... !!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:58 توسط مریم
|
دلم می خواد چشام و ببندم و وقتی باز می کنم حداقل ۲۰ سال گذشته باشه!!! از این حال و وضع متنفرم. لااقل اون وقت هرچی قرار بوده بشه شده و هرچی نه...
آرزو برای برگشتن به گذشته که فایده ای نداشت شاید این آرزو برآورده شود.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:57 توسط مریم
|
-دستت رو بده بینم -... -چرا دستت خط نداره؟ -پس اینا چیه؟ -اینا نه، اون خطی که من دنبالش می گردم نیست!!! -با مردا مشکلی داری؟ -نه!!! -فکر می کنی همشون کثیفند؟ -نه!!! ... *ولی اگه این سوال رو چند روز بعد از من می پرسیدی حتمن جوابم آره بود!!! -حوصله ندارم. -چرا حوصله ات سر رفته؟ این همه کار، پاشو گردگیری کن!!! -حوصله ام سر نرفته، حوصله ندارم!!! میشینه پیشم و حرف میزنه، سوال میکنه، حوصله ی جواب دادن ندارم. -گفتی حوصله ات چی شده؟؟؟ ... نمی دونم چرا ولی خیلی عصبانیم، احساس می کنم بیشتر از اونی که همیشه فکر می کردم دوستت دارم ازت بدم میاد!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:24 توسط مریم
|
ساعت 2:04 بامداد، درست ساعتی که باید خواب باشم ولی هدفون تو گوشمه و دارم نقطه اوج یه فیلم رو نگاه می کنم و با استفاده از تنهایی نیمه شب راحت اشک میریزم ... درست وقتی بابا خوابه خوابه... صدای زنگ در میاد. فیلم رو یه کم می زنم عقب تا مطمئن شم صدا از فیلم نیست، بعد گیج و منگ آیفون رو برمی دارم و با صدایی که از زور گریه درست در نمیاد میگم : -بله؟ کسی جواب نمیده، فکر می کنم خیالاتی شده ام ولی -ببخشید حاج خانوم، ماشینمون تو خیابون جوش آورده ممکنه یه گالون آب به ما بدید؟؟؟ با یه کم مکث و فین فین میگم که صبر کنه. بابا رو صدا میکنم، با اون خواب سبکش عجیبه که صدای زنگ رو نشنیده در جا بلند میشه وای میسه و میگه چی شده؟ میگم یکی ماشینش جوش آورده آب میخواد!!! بلند میشه تا وسط حال میاد بعد مگس کش رو ورمیداره میره تو دستشویی میگه سوسکه کجاست؟؟؟ ... پ.ن.1- تا حالا بابا رو برای کشتن سوسک بیدار نکرده بودم. پ.ن.2- بغل خونه ی ما یه شرکته که تا صبح نگهبان داره و چراغش روشنه. پ.ن.3- کوچه شیر آب داره.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2:35 توسط مریم
|
این سکوت عجیب بود اما همه باور کرده بودند که مشکل حل شده، کسی فکر نمی کرد این آرامش قبل از طوفان باشه... میگه من نمی گم پسر پیغمبرم ولی برای خانواده ام ارزش قائلم، من باور می کنم. بابا میگه خوب مظلوم نمایی می کنه... یکی با ندونم کاریهاش یه زندگی رو به هم میریزه و بعد توقع داره ازش تشکر هم بکنند...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 22:40 توسط مریم
|
یه دیوونه یه سنگ رو میندازه ته چاه و ۱۰۰ تا عاقل نمی تونن درش بیارن در دیوونه بودن اون شکی نیست ولی در پیدا شدن ۱۰۰ عاقل چرا!!! آخه این چه کاری بود کردی زن حسابی؟؟؟ آخه... ؟؟؟ چی بگم خوب، دیوونه ای دیگه با اون ادا اطوارهای مسخره ات... من که همیشه ازت بدم میومد، از همون سال های اول... از همون موقع که گزارش کارهای من رو نمی دونم به کی کی میدادی و حالا... من که خیلی وقته شناختمش ای کاش بقیه هم یه کم به نظر من اهمیت میدادن اون وقت شاید اینجوری نمی شد... وقتی کسی همه چیز رو با بی خیالی و خنده رد می کنه دلیل نمی شه هر چی دلت می خواد بهش بگی، هر آدمی تحملش حد و اندازه داره... اینقدر از دستش عصبانیم که فکر کنم بتونم ...
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:57 توسط مریم
|
درست وقتی یه متن طولانی آماده میکنی که تمام مشخصات رو فکس کنی صفحه مانیتور جلو روت سیاه میشه!!! می خوای به روی خودت نیاری و از فرصت استفاده کنی و بری مجتمع پایتخت. میگی تا برق بیاد برگشتم... یک ساعت تموم نه بخوام اغراق کنم واقعن یک ساعت تموم طول میکشه که یه جای پارک اون هم با کلی فاصله از مقصد پیدا کنی و بعد وقتی میرسی جلوی در مجتمع می بینی انگار اونجا هم سیاهه!!! وقتی میرسی سرکار برق اومده. خوب حداقلش اینه که کلی آفتاب خوردی و کلی بنزین مصرف کردی و کلی تو ترافیک موندی... در عوض الآن برق هست!!! تو اتاق قبلی که بودیم سر ظهر چلوکبابی پایین دود و دم راه می انداخت و اینجا بوی شیرینی دانمارکی... وقتی قراره مهمون بیاد مگه میشه شیرینی تازه نگیری؟ مهم نیست به مهمون برسه یا نه مهم نفس عملِ!!! اون یه شیرینی مونده ته جعبه برای مهمون کافیه!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:27 توسط مریم
|
آخه چقدر یه آدم می تونه بدجنس باشه، این چه وضعشه آخه؟؟؟ این مراسم ها برای تسلی دادنه نه برای تازه کردن داغ دل و نمک روی زخم پاشیدن. من که نتونستم حتی جلو برم، یه گوشه نشستم و یه دل سیر اشک ریختم، بیچاره مادرش، بیچاره پدرش... کی می دونه اگه روغن مایع تاریخ مصرفش بگذره خوردنش چه عواقبی می تونه داشته باشه؟ البته فقط ۲ سال گذشته یا به قول رسول "از وقتی من اومدم اینجا این روغن اینجا بوده". عجب املتی جاتون خالی خوب ظاهرن تغییر جا دادیم ۲-۳ روزه به بهونه های مختلف خودمون رو می اندازیم تو دفتر سعید اینها و خوب وقتی اونجا خوش می گذره چرا باید پیش آقای رئیس هی بله قربان و چشم بگیم
من مامانم رو می خوام، اصلن چه معنی داره هر تابستون ۲ ماه مامانم رو می ربایید، الآن دلم براش خیلی تنگیده
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:54 توسط مریم
|
چند روزه هرکی رو تو خیابون می بینم فکر می کنم حمیده، چند روزه اشتباهی به مردم تو خیابون سلام می کنم و از دیدنشون خوشحال میشم... از روزی که خبر تصادفش رو شنیدم روزی نبوده که بهش فکر نکنم، و حالا... با یه کاغذ چسبیده به دیوار همه چیز تموم شد.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:27 توسط مریم
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
ال جِی جون گنجشکک اشی مشی کلنجار قشقرق هاي كلنجار جیرجیرک رضا ترلان فاطیما مجی جون کسری پیرو فوژان سیامک امیدطلایی بهاره مریم استار سعید کریمی ... میثم یوسفی وسوسه ها پروشات کبیر کلئوپاترا ساناز هرمجدون درخت آدامس کانون تصویر و مونتاژ هویا جوجه گرافیست mi-art سیاه مشق کودکانه .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |